تبلیغات
بهاردانش
بهاردانش
افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی كه بلند است
قالب وبلاگ

                                                         

یکی بود، یکی نبود.

غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.

درگوشه ای از یک جنگل سرسبز و قشنگ، حیوان ها وپرنده های زیادی زندگی می کردند. یکی از این حیوان ها، زنبور کوچک وطلایی رنگ بود به نام «عسلی».

«عسلی» زنبور مهربان بود که در همسایگی یک بچه کلاغ زندگی می کرد. یک روز صبح، وقتی «عسلی» از خواب بیدار شد، دید بچه کلاغ رو به روی پنجره ی اتاقش نشسته است. «عسلی» وز - وز آهسته ای کرد و پرسید: کلاغ جان، توئی؟ چیزی می خواهی؟

اما کلاغ به جای جواب، بلند گفت: « وزی - وزی قار قار! وزی - وزی قارقار!»

«عسلی» او را نگاه کرد و توی دلش گفت: «چی شد؟! یعنی دارم خواب می بینم؟!»

جلو رفت. اما بچه کلاغ، بی اعتنا، هم چنان وزی وزی - قار قار می کرد! «عسلی» داد زد:

- آهای ...بچه کلاغ، چه می کنی؟ چرا این طوری می خوانی؟!

بچه کلاغ گردن سیاهش را چرخی داد و گفت:

- اول این که بچه کلاغ خودتی! چون من یک زنبورم! دوم این که دارم آواز وزی وزی قار قار، را می خوانم! قشنگ است نه؟

«عسلی» خندید و گفت:

- چه شوخی بامزه ای! وای بچه کلاغ ، فکر نمی کردم تو هم بلد باشی شوخی کنی!

اما بچه کلاغ با نارحتی فریاد زد:

- شوخی چیه، شوخی کدومه؟ شوخی بی شوخی! باید بدانی از امروز به بعد، من یک زنبورم! یک زنبور بی خیال که مثل شما زنبورها بی خیال و بی کار و آسوده است. آن قدر که برای هیچ چیزی زحمت نمی کشد! «عسلی» با شنیدن این حرف ها ، پرید هوا. چرخی زد و ناگهان شروع کرد قاه قاه خندیدن! کلاغک پرسید»:

- آهای عسلی، برای چه می خندی؟!

«عسلی» همان طور که می خندید ، گفت:

- پس تو فکر می کنی زنبورها بی خیال و بی کار و آسوده اند و برای هیچ چیزی هم زحمت نمی کشند؟! باشد. اما این را بگو که تو از چه موقعی زنبور شده ای که من خبر ندارم؟!

کلاغک جواب داد»:

- من از دیشب تبدیل به یک زنبور بزرگ و سیاه شده ام!

«عسلی» کلاغ را نگاه کرد و گفت:

- عجب! آخر چنین چیزی ممکن نیست. من فکر می کنم تو، همه ی این ها را دیشب در خواب دیده باشی، هان؟

کلاغک فریادی از عصبانیت کشید وجواب داد:

- یعنی می خواهی بگویی من بی خود می گویم زنبور شده ام؟ نه خیر، نه خواب دیده ام ونه چیز دیگری. البته، البته دیشب خواب دیدم. ولی خوابم این چیزها نبود! برای همین هم می گویم حرف همان است که من می گویم! این که من یک زنبور بزرگ و سیاه رنگم! فهمیدی؟

«عسلی» فکری کرد وبا خودش گفت: « آهان! پس بگو... دیگر مطمئن شدم که کلاغک همه ی این ها را دیشب توی خواب دیده! بهتر است بروم وموضوع را برای دوستانم تعریف کنم . شاید آن ها چاره ی خواب عجیب بچه کلاغ را بدانند!»

«عسلی» پرواز كنان پیش دوستانش رفت وگفت:

ادامه دارد...


برچسب ها: كلاغ، زنبور، جنگل،
[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ جلالی ] [ نظر شما چیه؟ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام جلالی هستم آموزگار پایه دوم دبستان معاد ورنامخواست این وبلاگ رو به تموم دانش آموزان تقدیم می کنم و دوست دارم که از مطالبش استفاده کنند
لطفا برای بهبود وضعیت وبلاگ مرا از نظراتتون با خبر کنید.
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : 1 عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب